به‌روز شده در: ۰۳ اسفند ۱۳۹۰ - ۲۳:۳۵
نظر سنجی
به کدام گروه رای می دهید؟
1- جبهه متحد اصولگرایان
2- جبهه پایداری
3- سایر گروه های اصولگرا
4- اصلاح طلبان
5- هیچکدام
كدخبر: ۱۵۷۳۲
تاريخ انتشار: ۰۲ آبان ۱۳۹۰ - ۱۲:۰۴
print نسخه چاپي
send ارسال به دوستان
دکتر «مظفر نامدار» و دکتر «داوود مهدوی‌زادگان» درمیزگرد سیاسی «برهان»/ تبیین بیانات رهبر انقلاب(29)؛
مشکل دنیای سرمایه‌‌داری پیر شدن ایدئولوژی و نحیف شدن فلسفه است
رهبر انقلاب در کرمانشاه با اشاره به تحولات اخیر دنیای غرب و جنبش «وال استریت»، از شروع بن‌بست کامل نظام سرمایه‌داری و بحران غرب سخن گفتند. اگر نظام سرمایه‌داری آن‌طور که شواهد نشان می‌دهد به بن‌بست رسیده است، مشکل اصلی این نظام چیست؟

برهان؛ رهبر معظم انقلاب اسلامی در سفر اخیرشان به کرمانشاه در ارتباط با تحولات اخیر در خاورمیانه، دنیای غرب و به ویژه رویداد موسوم به جنبش «وال استریت» در آمریکا، بیانات مهمی ایراد فرمودند. اگر این بیانات را در کنار تحولات و رویدادهای جهانی قرار دهیم از ابعاد گوناگون، نیازمند تبیین و روشنگری است. ایشان در جمع مردم کرمانشاه، با اشاره به دست نوشتههای معترضان آمریکا که خود را 99 درصد و اکثریت ملت آمریکا معرفی میکنند، فرمودند: «مردم آمریکا در واقع به حاکمیت اقلیت یک درصدی بر اکثریت 99 درصدی معترض هستند که مالیات و پول مردم آمریکا را هزینه به راه انداختن جنگ در افغانستان و عراق و حمایت از رژیم صهیونیستی میکنند.»

 
حضرت آیتالله خامنهای بر گسترش ریشههای این حرکت در آینده و زمین خوردن نظام سرمایهداری آمریکا و غرب تأکید کردند. ایشان همچنین از شروع بنبست کامل نظام سرمایهداری و بحران غرب سخن گفتند و خاطر نشان کردند: «جهان در یک مقطع حساس و تاریخی قرار گرفته است که ملت ایران و همچنین ملتهای مسلمان میتوانند نقشآفرینی کنند و نظام اسلامی ایران میتواند الگو بودن خود را اثبات کند.»
 
رهبر انقلاب در دیدار علما، فضلا، روحانیون و طلاب شیعه و اهل تسنن استان کرمانشاه نیز با اشاره به موج سوم گرایش به اسلام بعد از حرکتهای اخیر منطقه و جنبش ضد سرمایهداری در غرب، وظیفهی روحانیت را مضاعف دانستند و تأکید کردند: «امروز که سخن جمهوری اسلامی مبنی بر بینتیجه بودن نظام مارکسیستی تحقق یافته و در مورد نظام سرمایهداری نیز در حال تحقق است،  علما و روحانیون باید با استفاده از مبانی مستحکم عقلی و متناسب با نیازهای روز، معارف منطقی و ریشهدار اسلام را برای مشتاقانی که در سراسر دنیا در حال افزایش است، ارایه کنند.»
رهبر انقلاب در دیدار با دانشجویان کرمانشاه هم با اشاره به بیداری اسلامی و کشمکشهای آشکار و پنهان و گرایشهای مختلفی که بر سر نظامهای جایگزین در مصر، تونس و دیگر کشورهای منطقه به وجود آمده، فرمودند: «در این دوران حساسِ شکلگیری نظامهای نو در منطقه، اوضاع کلی نظام جمهوری اسلامی، یکی از عوامل تأثیرگذاری است که میتواند در حال و آیندهی منطقه نقش مهمی ایفا کند بنابراین بازخوانی و تأمل در شاکلهی کلی نظام اسلامی، اهمیت مضاعفی یافته است.»
 
با توجه به بیانات رهبر انقلاب، تبیین و بررسی سؤالهای زیر ضروری به نظر میرسد:
 
1- اگر نظام سرمایهداری آن طور که شواهد نشان میدهد به بنبست رسیده است، مشکل اصلی این نظام چیست؟ آیا همان طور که از شعارهای معترضان به چشم میخورد، مشکل نبود عدالت است، یعنی همان چالش دیرینهی سرمایهداری و لیبرالیسم که عدالت را به پای آزادی قربانی کردهاند یا مشکل چیز دیگری است؟
 
2- با توجه به فروپاشی سیستم و نظام مارکسیستی در دنیای امروز و چالش و بنبست نظام سرمایهداری، الگو، مدل و برنامهی جایگزین بر گرفته از نظام سیاسی و اقتصادی مکتب اسلام برای این جهان آشفته چیست و چه ویژگیهایی دارد؟
 
3- با توجه به آموزههای مکتب اسلام و تجربهی نظام جمهوری اسلامی، برای نظام سازی در کشورهای منطقه چه راه حلهایی میتواند وجود داشته باشد؟
 
در این زمینه، پایگاه تحلیلی تبیینی برهان تصمیم گرفت میزگردی با حضور دکتر «مظفر نامدار» و حجت الاسلام دکتر «داوود مهدویزادگان» ترتیب دهد.
 
 دکتر مظفر نامدار:  دنیای سیاست، عرصهی تغییر است، اتفاقاتی هم که در جهان اسلام و دنیای غرب می‏افتد امر جدیدی نیست. ما باید مباحث خودمان را از زوایای آرمانهایی که به آنها معتقدیم، تبیین و تحلیل کنیم و صرف ادبیات تغییر و تحول نباید ما را فریب دهد و تصور کنیم که این ادبیات تغییر وضع موجود، الگوی وضع مطلوب را هم برای ما روشن می‏کند. ما آرمانهایی داریم که دوست داریم به آنها برسیم و پیش بینیهایی هم وجود دارد که قابل انکار نیست. بنابراین یک بخش قضیه به ما برمی‏گردد یعنی آرمانهایی که ما داریم و یک بخش ماجرا هم مربوط به اتفاقاتی است که اکنون در دنیای جهان اسلام در حال وقوع است. اینها را باید از هم تفکیک کنیم و براساس مبانی خودمان تحلیل کنیم.
 
اگر در فرمایشات رهبر انقلاب توجه کنیم دیدگاه ایشان مثل برخی از کسانی نیست که ساده لوحانه نگاه می‏کنند. این ساده لوحی است که فکر کنیم آن چیزی که در حال وقوع است، به طور حتم در جهت تحقق آن الگو و مدل آرمانی ماست. مهم این است که دیگر نمی‏شود دنیای غرب و جهان اسلام را با روش‏هایی که امتحان خودش را پس داده، اداره کرد. روش‏هایی که جهان اسلام و دنیا را به این وضع رسانده است که یک اقلیت یک درصدی دارای همه چیز را، در برابر 99 درصد فاقد هیچ چیز قرار داده است.
 
به طور طبیعی، شعارهای وضع موجود لزوماً به سوی الگوهای وضع مطلوب نمیرود، زیرا در جنبش‏های اجتماعی، برای نقض وضع موجود آرمانها مطرح می‏شود ولی برای تأسیس نظم مطلوب ممکن است آن آرمانها لزوماً مو به مو توانایی پیاده شدن نداشته باشد. همان طور که در فرمایشات مقام معظم رهبری نیز به چشم میخورد و امام نیز بارها تأکید می‏کردند؛ ما در نفی وضع موجود که فروپاشی نظام شاهنشاهی بود، آرمانهای بزرگی مطرح کردیم که این آرمانها در یک پروسهی بسیار بزرگ قابل تحقق است و نباید انتظار داشته باشیم همین امروز همهی مدل‏های آرمانی ما اتفاق بیفتد. به همین دلیل رهبر انقلاب چند مرحله برای انقلاب مطرح می‏کنند. مرحلهیاول فروپاشی نظام پهلوی بود. مرحلهی دوم را تأسیس نظام جمهوری اسلامی می‏دانند و مرحلهی سوم تأسیس یک دولت اسلامی است. مرحلهی چهارم تأسیس جامعهی اسلامی در کشوری است که این تحولات در آن رخ می‏دهد و مرحلهی پنجم بسط و توسعهی این مدل به تمام دنیا است. این که ما اکنون در کجا هستیم و از چه زاویهای می‏توانیم این الگو را بسط دهیم یک بحث است و این اتفاقاتی که در دنیا به خصوص در دو بخش دنیا که با هم ارتباط دارند می‏افتد، بحث دیگری است. یکی منطقهی خاورمیانه است که اتفاقاً نظامهای حاکم در آن همگی دارای الگوی غربی بودند.
 
مدلهای سطحبالای مطرح شده در غرب نیز در معرض نقد است. در معرض نفی نیست چون سرمایهداری اولین بار نیست که دچار بحران شده است. سرمایهداری بارها دچار بحران شده ولی ایدئولوژیهای جدیدی به عنوان حیاط خلوت آمده است و سعی کرده بحرانها را به آن حیات خلوت منتقل کرده و مسأله را حل نماید. کمونیسم و حتی فاشیسم و توتالیترهای مدرن همه حیات خلوتهای سرمایهداری بودند. بنابراین اگرچه این استعداد در نظام سرمایهداری وجود دارد، اما امروز به بنبست رسیده و به تعبیر رهبر انقلاب به بحرانهای غیرقابل حل رسیده است. در این میان یکی همان بحث تقابل عدالت و آزادی است که یک تقابل تاریخی بود و از اسطورههای یونانی تا دوران مدرن آن را مشاهده میکنیم. البته مفهومی هم که آنها از آزادی دارند به واقع آزادی نیست. خودشان اکنون در شعارهایشان تفسیر میکنند و می‏گویند این دموکراسی، دموکراسی هدایت شده است.
 
 دکتر مظفر نامدار: با انقلاب اسلامی ایران، مدل دموکراسی آمریکایی زیر سؤال رفت
 
«تافلر» در کتاب اخیرش «تمدن جدید»، تذکر جذابی به سردمداران غرب و آمریکا داده و میگوید: «دیگر تابع این خوش خیالی نباشید که ما مثل سابق میتوانیم دموکراسی را از راه دالانهای رسانهها هدایت کنیم. باز شدن فضای مجازی جدید عموماً ارتباط مردم از راه حکومتها را مورد تردید قرار داده است و  مردم مستقیم با هم در ارتباط هستند. چون مستقیم در ارتباط هستند تابع مدلهایی از دموکراسی که ما میفرستیم، نیستند و این خطر بزرگی برای دموکراسی است.»
 
این تذکر را استراتژیستهای بزرگی مانند «برژینسکی» هم دارند. شکست سنگینی را آمریکاییها در انقلاب متحمل شدند و این مدل دموکراسی آمریکایی زیر سؤال رفت و الگوی جدیدی مطرح شد، برژینسکی این تذکر را می‏دهد. اساساً عاملی که غربیها را به وحشت می‏اندازد صرف وجود جنبشهای اجتماعی نیست بلکه تبدیل شدن جنبش به مدل هست که آنها را به هم میریزد. یکی از دلایلی که آنها در مقابل انقلاب اسلامی مقاومت میکنند، همین است. این برخلاف شعارهایی است که میدهند و میگویند یک انقلاب ارتجاعی و عقب مانده بود. در حالی که یک انقلاب ارتجاعی این همه هزینه نمیخواهد. این انقلاب چیزی را مورد تردید قرار داده است که آنها نمیخواهند آن مطرح نشود. نگران هستند این اتفاق در جایی مثل ایران که نگاهش به سیاست متفاوت از بقیهی جهان اسلام است، تبدیل به مدل و الگو شود.
 
 دکتر مظفر نامدار: اساساً عاملی که غربیها را به وحشت می‏اندازد صرف وجود جنبشهای اجتماعی نیست بلکه تبدیل شدن جنبش به مدل هست که آنها را به هم میریزد. یکی از دلایلی که آنها در مقابل انقلاب اسلامی مقاومت میکنند، همین است.
 
جنگهای جهانی اول و دوم به همین دلیل رخ داد. فاشیسم و توتالیتاریسم آمد، در کنارش مارکسیسم آمده بود و نظام را زیر سؤال برده بود، در نتیجه سیستم به هم ریخت. چون نتوانسته بودند یک چیز آرمانی درست کنند، افتادند به جان هم و این همه کشته دادند. این قدر از هم کشتند تا به زعم خودشان به یک آرامش رسیدند. بنابراین ما نباید در برخورد با بحران سرمایهداری، فریب بخوریم. باید آن را دقیقتر بررسی کنیم و تبدیل به نمایش هم نکنیم. اکنون حول فرمایش رهبر انقلاب ممکن است نوشتهها و مباحث زیادی سازماندهی شود چون منورالفکرهایی داریم که کارشان همین است. باید خوب تحلیل کنیم و ببینیم نقطهی تحول کجاست و زاویهی تحول در کجا خوابیده است و این جا بسط ژئوکالجر (جغرافیای فرهنگی) انقلاب اسلامی مطرح است. اگر حتی در غرب چیزی مورد تردید قرار گرفته به خاطر انقلاب اسلامی است نه این که آن جا هم انقلاب اسلامی رخ می‏دهد، بلکه به خاطر تردیدهایی است که در این طرف اتفاق افتاده و از راه این دالانهای غیر رسمی اثرات خودش را میگذارد. این که برخی فکر کنند این اتفاقها سازماندهی شده است و همه به سوی دموکراسی غربی میرویم، درست نیست. این دموکراسی غربی خودش مورد تردید است. نه این که نفی مطلق میشود بلکه خودشان دنبال بازسازی آن هستند.
 
برژینسکی چند سال بعد از انقلاب، کتابی نوشته بود تحت عنوان «خارج از کنترل» که بحثهای آن بسیار قابل توجه است. نوشتههای برژینسکی در میان استراتژیستهای غرب بسیار واقعی است. برای همین همیشه نظریههای وی اعتبار داشته است. وی در این کتاب 20 معضل برای دنیای سرمایهداری مطرح میکند که 20 معضل اکنون خودش را نشان می‏دهد. وی 20 سال پیش نوشت که اگر آمریکا برای این معضلها راه حلی پیدا نکند با این اتفاقاتی که در دنیای اسلام افتاد، ممکن است شاهد تحولات پیچیدهای باشیم که اگر اکنون به آن فکر نکنیم ممکن است گرفتار بشویم.
 
دکتر مهدوی زادگان:  تحولاتی که در جهان اسلام و دنیای سرمایهداری در حال وقوع است، نباید اتفاقی و تصادفی فرض کنیم. فکر کنیم از یک سال پیش اتفاقاتی در جهان عرب رخ داد. اکنون هم اتفاقاتی در جهان سرمایهداری رخ داده است. اتفاقی فرض کردن این تحولات خام اندیشی است. این تحولات بازتاب عمل عالم سکولار و پیامدهای اندیشهی سکولاریسم است که از چند سال قبل آغاز شده و به امروز رسیده است. طبیعی است که این نوع رویکرد پیامدهای عینی و ذهنی با خودش به دنبال دارد. ما اکنون داریم این پیامدهای عینی را مشاهده میکنیم که هم در درون خود جهان غرب و هم در جهانی که غرب سعی کرده بود بر آن سیطره داشته باشد، خودش را نشان می‏دهد. ناکارآمدیها نیز، در درون غرب بازتاب داشته و هم در بیرون بازتاب دارد. این دو اتفاق بیداری اسلامی و جنبش وال استریت بیارتباط با هم نیستند، هر دو حکایت از بحران در یک رویکرد غربی دارد. البته این بحرانها در دنیای غرب چیز جدیدی نیست. در قرون 19 و 20 نیز این بحرانها سابقه داشته است.
 
یک وجه نظام سرمایهداری، بحران است و نظام سرمایهداری بدون بحران نمیتواند به بقای خود ادامه دهد. برخی از بحرانها دولت ساختهاند نه خودساخته. دنیای سرمایهداری بسیاری از معضلات و مشکلات خود را از راه این بحران سازیها حل میکند. یکی از راه حلهای برون رفت دنیای غرب از بحران، جنگ است. جنگهای جهانی اول و دوم راه حلهای برون رفت از بحران برای سرمایهداری بود. یکی دیگر از راه‏حل‏های غربی، همچنین حکومت‏های دیکتاتوری است که آن را تئوریزه نیز کرده‏اند که وقتی جامعه دچار بحران می‏شود، بهترین راه، ظهور دیکتاتورهاست. اسم آن را هم حاکمان قانونمند غیرانعطاف‏پذیر گذاشته‏اند. میگویند برای عبور از بحران باید از این نوع نظام استفاده کرد. اما یک مسألهی مهم این است که آیا همواره این نظام سرمایهداری قادر به حل مسایل خودش ولو با بحران سازی هست یا نه؟!
 
دکتر مهدوی زادگان: تحولات امروز غرب بازتاب عمل عالم سکولار و پیامدهای اندیشهی سکولاریسم است
 
به طور طبیعی این مسأله به این امر بر میگردد که در ساحت اندیشه چه قدر توانایی عبور از بحرانها را داشته باشند. تصور بنده این است که اکنون در دنیای سرمایهداری، ایدئولوژیهای غربی پیر شده است و توانایی پاسخ دادن به مسایل عینی خود را ندارند. آن قدر که ایدئولوژیها در قرن 19 شاداب بودند، در پایان قرن 20 این شادابی را ندارند. از این رو امروز توانایی عبور از بحرانهای جدید در سرمایهداری وجود ندارد. به خصوص این که از دههی 70 به بعد، موجی از ایدئولوژی زدایی هم در غرب راه افتاد. اگر قبل از آن ایدئولوژی پردازی رواج داشت، از دههی 70 به بعد، موج ایدئولوژی ستیزی به راه افتاد. البته چرا به راه افتاد، بحثی دیگر است.
 
اگر تمدن غربی در قرن 19 ایدئولوژی سوار بود، اکنون پایهی آن بر نظام سوار است. از این جهت ایدئولوژی زادیی به راه افتاد. به هر حال در حال حاضر دنیای مدرن توان ارایهی یک مدل و راه حل جدید را ندارد. مارکسیسم به مثابه ایدئولوژی، راه حلی برای سرمایهداری و یک ایدئولوژی در جهت حل معضلات دنیای سرمایهداری بود. این که درون خودمان بتوانیم منتقدینی را تولید کنیم که بدون این که گزندگی جدی داشته باشند، آسیب‏های نظام را برای ما بگویند، بسیار مناسب است. نظام سرمایهداری با ایجاد مارکسیسم این کار را کرد. مارکسیسم در دامن سرمایهداری ساخته شد. «مارکس» بخشی از کتابهای خود را در آلمان می‏نویسد. این مارکسیسم، نظام سرمایهداری را به نقد میکشد. سرمایهداری هم از این نقدها خوب استفاده کرد و از بحرانهای اواخر قرن 19 عبور کرد. همین کار در قرن 20 هم انجام شد. ولی امروز این توانایی را ندارد که بحران سرمایهداری را حل کند. بنابراین جهت دیگری که باید بپردازیم این است که دنبال تحلیل بنیادین اتفاقاتی باشیم که در دنیای سرمایهداری میافتد. برخی از کسانی که ادعای آزاداندیشی و ... هم دارند. می‏گویند این اتفاقات نوعی سد معبر است که دولت ایجاد کرده است. کسانی که وقتی فقط چند نفر در نظام جمهوری اسلامی اعتراضی میکنند، آنها را یک ملت مینامند، اکنون کل غرب را که گرفتار اعتراضها میباشد، نمیبیند. این افراد غربگرا طبیعی است که اصلاً این تحولات را نمیخواهند ببینند. توجه داشته باشیم که آیا این بحران یک بحران و جنبش بنیادی است از درون اتفاق افتاده یا نه سطحی و گذراست؟
 
به نظر بنده نه فقط به خاطر اتفاقهای اخیر، بلکه به خاطر سیری که رخ داده، یک بحران بنیادین در نظام سرمایهداری وجود دارد که هر از چند گاهی زبان باز میکند. ولی این که چه زمانی به یک باره فرو میریزد و خودش را آشکار میسازد و این بحران ممکن است آخرین بحران باشد یا نه، جای بررسی دارد.
 
ما به این نتیجه رسیدیم که این بحران همواره در دنیای سرمایهداری بوده است، نه اولی است و نه ممکن است آخرین باشد، بحث نبود عدالت هم همواره وجود داشته است. از سوی دیگر مطرح کردید که مکاتب به وجود آمده راه حل خود سرمایهداری برای حل بحرانهایش بوده است. با توجه به این که در سرمایهداری ایدئولوژی به پایان رسیده است آیا میتوانیم با توجه به مکتب اسلام یک الگوی جدیدی را برای جهان و منطقه ارایه دهیم؟
 
دکتر نامدار: مباحث آقای دکتر مهدوی زادگان بسیار جدی بود و بهتر است در حال حاضر از این فضا خارج نشویم، روی الگو در ادامه نیز میتوان بحث کرد. آن عدالتی هم که مطرح است با چیزی که آرمان ماست متفاوت است. چیزی که امروز در غرب وجود دارد، از نظر آنها عین عدالت است. اصلاً بیناد فلسفهی غرب معنایی که از عدالت ارایه میدهد، بیش از یک عدالت قراردادی نیست. بنابراین تصویری که ما به عنوان یک مسلمان از عدالت داریم با برداشت شخصی که پرچم 99 درصد را بلند میکند، بسیار متفاوت است.
 
موضوعی که آقای دکتر مهدوی زادگان بیان کردند و ما باید روی آن متمرکز بشویم این است که جهان دارد به یک مرحلهی پساسکولار و پساغربگرایی فکر میکند. دو اصطلاح پساسکولار و پساغربگرایی، اصطلاحاتی استراتژیک هستند. این دنیا هم فقط غرب نیست. در دنیای اسلام هم همهی نظامهای موجود سکولار بودند، چرا که دنبال نفی دین و معنویت بودند. پس جهان به یک دنیای غیرسکولار و غیرغربی فکر میکند که اسم آن را میتوان دنیای پساسکولار و پساغربگرایی نام گذاشت. حداقل برای دنیای اسلام هر دو واژه مصداق دارد.
 
چون ما 200 سال تحت سیطرهی غرب از نظر فکری بودیم. پس ما داریم به چنین دنیایی فکر میکنیم. الگو هم این جا مطرح است. انقلاب اسلامی هم جرقهی این تحولات را انداخته است. چون وقتی جمهوری اسلامی را مطرح کردیم یک مدل پساسکولار و پساغربگرایی بود، پس جمهوری اسلامی این استعداد را دارد. این که آیا ما میتوانیم تمام ارکان را در قالب یک مدل ارایه بدهیم یا نه، ممکن است محل مناقشه باشد ولی این استعداد را دارد. اتفاقاً بهتر است که مورد مناقشه وارد شود زیرا نقاط قوت و ضعف آن مشخص میشود. چیزی که رهبر انقلاب به علما فرمودند و در سفر اخیر تأکید کردند این است که در این حوزه نظریه تولید کنید. نباید از مکتب سازی بترسیم. اصلاً هنر شیعه استفاده از «زبان زمان» است. در تمام جریانهای دیگر اسلامی این را نمیبینیم. این زبان زمان بسیار اهمیت دارد. به نظر بنده رهبر انقلاب تأکید دارند که حوزهها این زبان زمان را بفهمند.
 
دکتر مهدوی زادگان:در دنیای سرمایهداری، ایدئولوژیهای غربی پیر شده است و توانایی پاسخ دادن به مسایل عینی خود را ندارند. آن قدر که ایدئولوژیها در قرن 19 شاداب بودند، در پایان قرن 20 این شادابی را ندارند. از این رو امروز توانایی عبور از بحرانهای جدید در سرمایهداری وجود ندارد.
 
پس اتفاقی که با انقلاب اسلامی رخ داده، این است که دنیا دارد به نظام پساسکولار و پساغربگرایی فکر میکند و چون آغازش انقلاب اسلامی است، پس جمهوری اسلامی هم میتواند الگو باشد و استعدادش را هم دارد.
این بحث هم که ایدئولوژی در جهان غرب نحیف شده است، بحث مهمی است. اصلاً فلسفه هم در غرب ضعیف شده است. فلسفه در غرب چیزی بیش از بازیهای زبانی نیست. اگر سرمایهداری در قرن 19 و اوایل قرن 20 میتوانست ایدئولوژی جایگزین تولید کند به خاطر این است که فلسفه وجود داشت و قوی هم بود، به دین تنه میزد ولی اکنون فلسفه حتی در تمام شقوق مضاعفش ضعیف شده است. وقتی فلسفه نحیف میشود، ایدئولوژی به طریق اولی کنار می‏رود، یعنی شما دیگر هیچ ابزاری ندارید که سیاست را با آن تحلیل کنید. تمام پراگماتیستهای جدید هم که در غرب غلبه دارند و نمادش آمریکاست، همین را میگویند که فلسفه دیگر جایی در دموکراسی ندارد، یعنی فلسفه بسیار نحیف است. یکی از بزرگترین بحرانهای غرب این است که این فلسفهی ضعیف استعداد این فضاهای جدید را که بعد از انقلاب گشوده شده است، ندارد.
 
 دکتر نامدار: جهان دارد به یک مرحلهی پساسکولار و پساغربگرایی فکر میکند
 
 برژینسکی در کتاب «خارج از کنترل» خود که 5 سال پس از انقلاب اسلامی نگاشته است، اشاره می‏کند که آمریکا به وضوح نیازمند یک دورهی بازاندیشی، بازنگری فلسفی و انتقاد از فرهنگ خودی است. «آمریکا باید به درستی این واقعیت را بپذیرد که لذت طلبی، همراه با نسبی گرایی که راهنمای اصلی زندگی مردم شده است هیچگونه اصول ثابت اجتماعی را ارایه نمیدهد. آمریکا باید بپذیرد جامعهای که به هیچ یک از ویژگیهای مطلق اعتقاد ندارد بلکه در عوض رضایتمندی فردی را هدف قرار میدهد، جامعهای است که در معرض تهدید، فساد و زوال قرار دارد.» وی در ادامه میگوید: «ما (دولتمردان آمریکایی) سه وظیفهی جهانی به شرح زیر داشتیم که هر سه، مورد تردید واقع شده است. اولین وظیفهی جهانی ما این بود که ژاندارم جهانی باشیم اما ژاندارم جهانی مشروعیت می‏خواهد. دوم این که بانکدار جهانی باشیم که بانکداری جهانی نیز نقدینگی میخواهد و سوم این که موعظهگر جهانی باشیم که موعظهگر جهانی باید فاقد فساد و آلودگی باشد.» برژینسکی معتقد است که آمریکا در هر سه مورد یاد شده، مورد تردید است.
 
اتفاقاتی که در حال حاضر در جهان سرمایهداری در حال وقوع است از یک سو به دلیل همین تردیدها در این سه وظیفه یا آرمان جهانی آمریکاییهاست. حال کشوری که خود سمبل این فلسفه (سرمایهداری) بوده، ویژگیهای خود را از دست داده است از این رو نمیتواند ژاندارم جهانی باشد زیرا مشروعیت ندارد و نه میتواند بانکدار جهانی باشد چون آمریکا بدهکارترین کشور دنیا است و اصلاً نقدینگی ندارد. بحران اقتصادی هم به همین دلیل است و البته نمیتواند موعظهگر جهانی نیز باشد. برژینسکی 20 دلیل را برای تحلیل تردید در این سه مورد عنوان می‏کند که عبارتاند از:
بدهی، کسری موازنهی تجاری، کاهش سطح پس انداز و سرمایه گذاری، فقدان قدرت رقابت صنعتی، کاهش سطح رشد تولید، وضع نامناسب بیمههای درمانی (همان مسایلی که 99 درصد به دنبال آن هستند)، کیفیت ضعیف آموزش متوسطه، زوال شالودههای اجتماعی و انحطاط ارزشهای مدنی، حرص و طمع طبقهی ثروتمند، نارضایتی ناشی از نظام قضایی، ریشه دوانیدن مشکل فقر و تبعیض نژادی، گسترش جنایت و خشونت، گسترش فرهنگ اعتیاد، رشد روحیهی ناامیدی اجتماعی، بیبندوباری جنسی، تبلیغ گسترش فساد اجتماعی و اخلاقی، روحیهی بیتفاوتی در میان اقشار جامعه، ظهور چند فرهنگی بالقوه تفرقه افکن، ظهور بنبست در نظام سیاسی (دموکراسی را میخواهند با تولید سلاحهای کشتار جمعی و چماق گسترش دهند) و گسترش فزآیندهی احساس پوچی معنوی؛ برژینسکی پس از عنوان این 20 دلیل نتیجه میگیرد که آمریکا ویژگیهای رهبری جهانی را ندارد. بحران در آمریکا یعنی بحران در بنیاد نظام سرمایهداری با تمام فلسفههایش (یعنی لیبرالیسم، سکولاریسم، سوسیالیسم و ...)
 
باید توجه کرد که برداشت از عدالت و آزادی در جامعهی آمریکا را نباید با این مفاهیم که در مکتب اسلام است، بررسی کرد و یکی بدانیم و بگوییم اکنون که پرچم عدالت در غرب سرمایهداری بالا میرود، این همان مفهومی است که ما در فرهنگ خودمان از عدالت داریم. در عین حال ما میتوانیم در این فضا به دلیل این که ایدئولوژیها و فلسفهها در غرب نحیف شدهاند (همان طور که مقام معظم رهبری هم تأکید فراوان دارند) مدل خودمان را ارایه دهیم به این صورت که فلسفهی موجود در غرب را زیر سؤال ببریم و ناکارآمدی آن را آشکار سازیم و از طرف دیگر ما میتوانیم آرمانهای خود را بسط دهیم. ما میبایست نوع تفاوت فهمی که از عدالت داریم را به غرب نشان دهیم. بایست نوع تفاوت فهمی که از نظام سیاسی داریم را عرضه کنیم. همچنین نوع فهمی که از مفاهیم دموکراسی و مردم سالاری داریم را نشان دهیم، چون اینها آرمانهای جمهوری اسلامی است. همین که اکنون جنبشهای اجتماعی دیگر در قالب مدل چپ نظامهای غربی نیست، این نشان دهندهی این است که تحولات کنونی دیگر مبتنی بر بنیادهای فلسفهی سیاسی غرب نیست. ما بایست به بسط آرمانهای خود در قالبهای جدید و با زبان زمان همت بگماریم. این نوع تبلیغ کردن در انقلاب فرانسه به خوبی اتفاق افتاد. انقلابی که سرانجامش به ناپلئون منتهی شد توسط متفکرانی که به انقلاب فرانسه معتقد بودند و متوجه شدند که این انقلاب در قالب یک نظام سیاسی و آرمان مطلوب پیاده نمیشود و به یک دیکتاتور مطلقهی مدرن میرسد، در حوزههای مختلف چون فلسفه، اخلاق، متون سیاسی و ... بسط پیدا کرد.
 
 اما ما افزون بر این ویژگیها، دارای یک مدل به نام جمهوری اسلامی اسلامی هستیم که خود این مدل جذاب است. به تعبیر خود اندیشمندان سیاسی غرب، نظام جمهوری اسلامی همه حسنهای مدلهای نظامی جمهوری غربی را دارد اما عیبهایش را ندارد. مثلاً حسن نظامیهای ریاستی، رقابتی و مشروطه را دارد، اما عیبهای آن را ندارد و علت این که غربیها سعی دارند نظام سیاسی ما را ناکارآمد نشان دهند، این است که از این مدل وحشت دارند.
 
دکتر مهدوی زادگان:  قبل از جواب به پرسش مطرح شده، سؤال دیگری پیش می‌آید و آن این که چرا فروپاشی نظام سرمایهداری باید برای ما مهم باشد؟ اصولاً تمدنها یک وصفشان جهانی بودن است. همهی تمدنها وصف جهانی بودن را دارند. یک خاستگاه جغرافیایی اولیه دارند که به تدریج گسترده میشود و سرزمینهای زیادی را شامل میگردد. اما تفاوتی که بین تمدن غرب و سایر تمدنهای گذشته وجود دارد، مسألهی نحوهی افول آنهاست و آن این که همهی تمدنها جز تمدن غربی علی رغم جهانی بودنشان وقتی افول میکنند بی سروصداست و شاید انسان اصلاً متوجه هم نمیشود. این خصلت غالب تمدنها است. این ویژگی در تمدن غربی وجود ندارد. یعنی تمدن غربی حتی جهانی بودنش هم با سایر تمدنها متفاوت است؛ چون تمدن غربی با میراث خودش آن چنان آیندهی بشریت را درگیر کرده که اگر بخواهد افول کند هم با سر و صدا خواهد بود، هم با تخریب غیرقابل وصف اتفاق خواهد افتاد. تمثیل آن هم در کوههای یخ قطب شمال است. زمانی که یک کوه یخ به تدریج آب میشود که انسان زیاد احساس نمیکند اما یک وقت در اثر گرمای زیاد کوه یخ یک دفعه آب میشود و به یک باره همه جا را تحت الشعاع قرار میدهد. بحران نظام سرمایهداری غرب در تمام شریانهای زندگی بشر امروز نفوذ کرده و این نفوذش به تعبیر «ماکس وبر» یک نفوذ آهنین است یعنی انسان را در یک قفس آهنین قرار داده است. در گذشته در تمدنهای بزرگ این طور نبوده که جایی برای این که بشر بتواند خود را از سیطرهی آن تمدن رها کند وجود نداشته باشد و بشر میتوانست با مثلاً مهاجرت از سلطهی آن تمدن خارج شود. اما امروز تمدن سرمایهداری خودش را با تمام زندگی بشر درگیر کرده و فراگیر شده و بشر را درون قفس آهنین خود قرار داده است از این رو اگر برای این نظام سرمایهداری اتفاقی بیافتد نباید گفت به ما ربطی ندارد. تصور بنده این است که اگر این نظام سرمایهداری بخواهد یک دفعه افول کند، مسایل بسیاری برای تمام افراد بشر ایجاد می‌کند. حال طبیعی است که سؤال شود، راه برون رفت از این مشکل چیست؟
 
همان طور که مقام معظم رهبری به درستی اشاره میکنند، باید علما، روحانیت، دانشگاه و حوزه از نگاه اندیشهی اسلامی راه حل ارایه بدهند و وظیفهی آنها این جا بیشتر میشود، خیلی از غربزدهها ممکن است که بگویند این بحران چه ربطی به راه حلهای دینی، اسلامی و ... دارد؟ چرا نظام اسلامی باید راه حل بدهد؟ اگر دقیق نگاه کنیم مشاهده میکنیم خود اندیشمندان با توجه به پیش بینی بحران در نظام سرمایهداری یک نیم نگاهی هم به بیرون از دیدگاه غربی داشتند. این فضا را باز نگاه داشته بودند که یکی از راه حلها میتواند راه حلهایی غیرسکولار باشد. به عنوان مثال خود ماکس وبر در نتیجهگیری کتاب «اخلاق پروتستانی و روح سرمایهداری» عنوان میکند که نظام سرمایهداری انسان را در قفس آهنین (یعنی زندان) قرار میدهد.
 
دکتر مهدوی زادگان: بنده پست مدرنیسم را هیچ چیزی خارج از مدرنیسم نمیدانم
 
وبر در این کتاب راه برون رفت از این قفس آهنین را، در سه مورد اشاره میکند. اولین راه حل این است که ما این قفس آهنین را با رنگ و لعاب متفاوت ارایه دهیم و مدام رنگ آمیزی کنیم ولی قفس همان قفس است منتهی شکل آن زیباتر است که این همان رفرمیسم است. این راه حل طبیعتاً از درون خود اندیشهی سکولار انجام میشود. راه حل دوم که ایشان مطرح میکند این است که ما دوباره برگردیم به سنت و ما قبل مدرنیته و راه حل سوم که وبر عنوان میکند به تعبیر بنده راه حل ظهور انبیا است که در تعبیر وبری کاریزما نامگذاری میشود. وی اشاره میکند میبایست پیامبری بیاید و دست ما را بگیرد و از این قفس آهنین نجات دهد. در نگاه دقیقتر و موشکافانهتر به این راه حل وبری، مشاهده میکنیم که متفکرین بعد از وی نیز به این امر اذعان کردهاند. در واقع پست مدرنیسم به اعتقاد بنده همان راه حل اول است یعنی مشی آرایش شده و رنگ آمیزی شدهی قفس آهنین. بنده پست مدرنیسم را هیچ چیزی خارج از مدرنیسم نمیدانم. پست مدرنیسم در تضاد با مدرنیسم نیست تا بخواهد ضدسرمایهداری باشد. پس پست مدرنیسم همان راه حل اول احتمالی ماکس وبر است.
 
همچنین «هایدگر» در مصاحبهاش با «اشپیگل» در پاسخ به این سؤال که نتیجهی بحران در نظام سرمایهداری چیست؟ جواب میدهد «مگر این که خدایی بیاید و ما را از این بحران نجات دهد.» این همان راه حل سوم ماکس وبر است. «یاسپرس» در کتاب «آغاز و انجام تاریخ» وقتی بحران را پیش بینی میکند، میگوید ما باید دوباره برگردیم به شرق یعنی برگردیم به سنت. وی که شرق را موطن تمدن میداند، معتقد است باید به شرق بازگشت و نظاره کرد که چه چیز را از شرق، غربیها نگرفتهاند که این چنین دچار گرفتاری شدهاند. وی معتقد است که غرب باید دوباره به سنت و بازخوانی آن برگردد تا از بحران نجات یابد. از این رو مقام معظم رهبری میفرمایند ما باید نظام اسلامی را طوری تبیین کنیم که به عنوان یک مدل، مدلی که میتواند بشریت را (نه فقط انسان غرب) را که گرفتار قفس آهنین تمدن غربی شده نجات دهیم؛ حرف کاملاً درستی است و قابل انتظار است چرا که خود متفکرین غربی یکی از احتمالات برون رفت از بحران را همین امر میدانند که باید راه را برای دین و تعالیم تعالیگرا باز گذاشت و آنها باید غرب را از بحران نجات دهند.
 
بنابراین این حرف منطقی است و ما اکنون باید دقیقاً به این مسأله بپردازیم و این تبیین را انجام دهیم ولی من تصورم این است که در این بحث باید تفکیک مسؤولیت شود. یک بخش از مسؤولیت متعلق به نظریه پردازان و اندیشمندان اسلامی چه حوزوی و چه دانشگاهی است. بخش دیگر از مسؤولیتها هم متعلق به کارگزار حکومت یا دستگاههای اجرایی حکومت است که اگر این دو بخش کاملاً با هم هماهنگ نشودند مثلاً اندیشمند مسلمانی نظریهپردازی کند ولی کارگزار دولت هنوز ذهنیت غربگرایی و ذهنیت تجدد غرب داشته باشد طبیعی است که این عدم هماهنگی باعث میشود که هیچ وقت صدا به جایی نرسد. وقتی دستگاه دیپلماسی ما هنوز به اندیشهی اسلامی و راه کارهای دینی باور نداشته باشد، هیچ وقت حرفها و نظریههای نظریهپردازان و اندیشمندان سیاسی را منتقل نمیکند. هنگامی که درون خود نظام کارگزار دولتی هنوز وابستگی فکری به غرب دارد و نگاهش نگاه سرمایهداری است، این کارگزار هیچ وقت به اندیشمند مسلمان مجال نمیدهد که بتواند حرفهایش را بزند.
 
آیا در دنیای کنونی غیر از اندیشهی دینی- اسلامی و تمدن اسلامی رقیب دیگری برای نظام سرمایهداری وجود ندارد و آیا غرب آن قدر زیرک نیست که بتواند اندیشهی جدیدی را مطرح کند و خود را از بحران نجات داده و وضع مثل سابق گردد؟
 
دکتر نامدار: فلسفه‌ی غرب به نظر بنده به انتهای خط رسیده است. به اعتقاد من بخش مهمی از آرمانهای غربیان را باید در فیلمهایی که تولید میکنند، مشاهده کنیم. چرا ما از این زاویه نگاه نکنیم؟ در صورتی که فیلمها تجلی وضع اجتماعیاند. پس این جا هم باید گفت فیلمهای غربی تجلی باور اجتماعی، فرهنگ اجتماعی، عمق فکری و معضلات این جامعه هستند. آدم کشیهایی که در فیلمهای غربیها وجود دارد، معضل آنهاست. از سوی دیگر، ظواهر امر نشان میدهد که تولد یک فلسفهی جدید در درون تمدن سرمایهداری غربی که بتواند بحرانهای جدید را حل کند، امکان پذیر نیست مگر یک معجزهی خاص اتفاق افتد. مطالعات فرهنگ یعنی آوردن مسایل، اندیشهها، افکار و باورها از عمق به سطح، وقتی فلسفه از عمق به سطح میآید (چون غرب دین ندارد و معتقد است دین رقیبی است که فرهنگ را تعطیل میکند) به همین دلیل مطالعات فرهنگی در غرب قوی میشود. وقتی همه را از عمق به سطح میآوریم دیگر آن پیامبر وبری شبیه مرد عنکبوتی یا شبیه سوپرمن است.
 
مطالعات فرهنگی در غرب همین مسایل است. با این موارد اگر غربیها میخواهند سه وظیفهی (ژاندارمی، بانکدار جهانی و موعظهگری جهانی) را انجام دهد، بسیار ساده لوحانه است. این یک اتوپیای احمقانه است. مگر این که به ضرب مثلاً کشتارهای جمعی (کاری که در دنیا در حال انجام دادن هستند) این وظیفه را انجام دهند. من معقتدم اکنون هم مطالعات فرهنگی و هم مطالعات فلسفی و البته هم ایدئولوژیها در غرب (به زعم خودشان) از بین رفته و به تعبیری مرده است. ایدئولوژیها کار ویژهشان این است که ظاهر میشوند تا تنگناهای موجود از بین رفته و یک فضای جدید برای ادامهی حیات به وجود میآورند. کار ایدئولوژیها همین است و مارکسیسم، سوسیالیسم، فاشیسم، توتالیتاریسم و دیگر فلسفههای به وجود آمده ماهیتهای ایدئولوژیکی دارند. اینها به عمق وجود و هستی نظر ندارند تا بتوانند ناظر آن مفاهیم اصیل و بنیادین فلسفی باشند. در غرب عدالت در منتها درجهاش به تعبیر فیلسوف معروفشان «جان راولز» به معنای انصاف برای آنهایی است که باید سهمی داشته باشند. حال چه کسی سهم دارد؛ کسانی که اکنون در جنبش اعتراضی سرمایهداری معروفاند به یک درصد، عدالت به معنای انصاف برای آن یک درصد است که بیایند رقابت کنند، مشارکت کنند. کسی که استعداد مشارکت ندارد اصلاً وجود ندارد. پس اصلاً عدالت (در مفهوم غربی) برایش معنا ندارد. قراردادی برایش وجود ندارد چراکه مشارکت ندارد. حتی ایدئولوژی ای که رنگ و بوی برون رفت از این بحران داشته باشد در بین غربیها وجود ندارد؛ در تمامی ایدئولوژیها و فلسفههای غرب استعدادی برای ایجاد جنبشهای اجتماعی وجود ندارد ولی به زعم خود غربیها اسلام این استعداد را برای ایجاد جنبشهای اجتماعی داراست.
 
انقلاب اسلامی و پس از آن بیداری اسلامی کنونی نشان دهندهی این امر هستند که این استعداد در اسلام وجود دارد. البته ما باید به آن سوی مسأله هم فکر کنیم که شاید غرب بتواند با استفاده از همین فلسفههای نحیف، از این بحران رها شود و این ساده لوحانه است که به این جنبه از مسأله نظر نداشته باشیم. از این رو نباید تصور شود که چون اکنون هیچ زمزمهای وجود ندارد، همه چیز تمام شده است. اتفاقاً یکی از نظرات مقام معظم رهبری هم همین بود که این فضا را نباید ساده لوحانه تفسیر کنیم. نباید امکانات موجود آنها را تحلیل نکنیم. این استعداد در نظام سرمایهداری وجود دارد که به تعبیر برخیها به سر عقل آید و خودش را بازسازی کند. ما باید به این قسمت مسأله هم توجه داشته باشیم.
 
 دکتر مهدوی زادگان:  اگر منظور شما از رقیب در این سؤال رقیب در درون خود مدرنیته و تجدد باشد به اعتقاد بنده این مسأله وجود ندارد. به دلیل این که در اندیشه‌ی «راولز» اصل نابرابری مفروض گرفته شده است و ایشان نابرابری را یک امر طبیعی میداند یعنی این که تبعیضها و نابرابریها را یک امر مسلم میداند و معتقد است که نمیشود آن را رفع نمود. بنابراین راولز معتقد است در این فضای نابرابر، باید زندگی کرد به تعبیر دیگر از سرمایهدار باید بخواهیم مقداری انصافش را بیشتر کند. انتهای فلسفهی سیاسی غرب به این مسأله می‌رسد. بنابراین درون این تمدن، رقیب قدرتمندی وجود ندارد.
 
مارکسیسم هم همان قرن 19 تمام شده است. بیرون از تمدن غربی یا اسلام است یا رقیبهای کوچک دیگر، بنده معتقدم رقیبهای دیگر توانایی لازم را ندارند و فقط اسلام است که با نظام سرمایهداری میتواند مقابله کند. تمدنهای دیگر در واقع با تمدن غرب کنار آمده و آن را تمکین کردهاند. مضاف بر این که خود تمدن غربی، تمدنهای رقیبدیگر (غیر از اسلام) را تخریب کرده است. تنها نگرانی که نتوانسته از پس آن برآید همین اندیشهی اسلامی است. غربیها تصور میکردند که با جنگ جهانی اول و فروپاشی عثمانی و از هم پاشیدن خلافت، تمدن اسلامی به زوال میرود اما خیلی زود متوجه شدند که این طوری نیست و این رقیب، قدرتمند است و اوج این توجه در نظریههای «هانتینگتون» دیده میشود. آن جا که در نظریهی برخورد تمدنها معتقد است تمدنهای غیرغربی در حال قدرتمند شدن هستند.
 
بنده معتقدم که اگر رقیبی برای تمدن سرمایهداری وجود داشته باشد، آن اسلام است و اگر هم راهی برای نجات بشریت (از قفس آهنین سرمایهداری) در آینده یافت شود، آن هم اسلام است. هر راه دیگری که وجود داشته تا به حال شکست خورده و تمدن غرب آن را زمینگیر کرده است. علت ایجاد هجمهی اسلام هراسی در غرب هم دقیقاً همین مسأله است. در تمدنهای دیگر اصلاً این هجمه صورت نگرفته است. هانتینگتون چندین تمدن را بر میشمارد ولی این شکل اسلام هراسی در هیچ تمدن دیگری دیده نمیشود و این نشان دهندهی این است که خود غرب هم آن تمدنها را به عنوان رقیب در نظر نگرفته است. در واقع تمدن غرب همه جا را توانسته سکولار کند الا جهان اسلام.
 

با تشکر از فرصتی که در اختیار «برهان» قرار دادید/انتهای متن/

نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر: